سراب ...

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

بی زبانی

نای اعتراض نیست ...
زبانش هم نیست ...
ناتوانی ی ذره ذره وجودم در برابر به زبان در آوردن آن چه در دلم هست را می فهمم
بعضی وقت ها حس میکنم "من" قهر کرده، به گوشه ای رفته و کز کرده، کاری نمی توانم برایش انجام دهم و سعی در کم اهمیت جلوه دادنش هستم ...
این نیز می گذرد ...
می دانی، هیچ چیز ماندگار نیست ... حتی لبخندی که بر لبان دوست می نگاری

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
بنیامین دلشاد

مرگ تدریجی یک رویا

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی / دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو / ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت / صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل / شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست / ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست / ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم / کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق / کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

+ حافظ

++‌ بنی قبل تر رو بیشتر دوست داشتم :)

+++ میخواستم این بلاگ رو حذف کنم کامل ... و شاید در آینده نزدیک هم بکنم ...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
بنیامین دلشاد