سراب ...

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

سیاره‌ی من

دیگه هیچ چیز اونقدر خوب نیست...

البته هیچ چیز اونقدرم بد نیست...

احساس میکنم دیگه به هیچ جایی تعلق ندارم حتا اینجا که خودم ساختمش...

احساس میکنم تو دنیای تنهای خودمم و هرچقدر فریاد بزنم صدا به جایی نمیرسه...

آدما هر کدوم تو سیاره خودشونن انگار...

فقط میدونیم هستن...

ولی فقط همین.


+ دارم افسرده تر میشم؟ :)

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
بنیامین دلشاد

بی زبانی

نای اعتراض نیست ...
زبانش هم نیست ...
ناتوانی ی ذره ذره وجودم در برابر به زبان در آوردن آن چه در دلم هست را می فهمم
بعضی وقت ها حس میکنم "من" قهر کرده، به گوشه ای رفته و کز کرده، کاری نمی توانم برایش انجام دهم و سعی در کم اهمیت جلوه دادنش هستم ...
این نیز می گذرد ...
می دانی، هیچ چیز ماندگار نیست ... حتی لبخندی که بر لبان دوست می نگاری

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
بنیامین دلشاد

مرگ تدریجی یک رویا

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی / دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو / ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت / صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل / شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست / ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست / ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم / کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق / کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

+ حافظ

++‌ بنی قبل تر رو بیشتر دوست داشتم :)

+++ میخواستم این بلاگ رو حذف کنم کامل ... و شاید در آینده نزدیک هم بکنم ...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
بنیامین دلشاد