سراب ...

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

ظهور دوباره من؟

این منی که ازش حرف میزنیم دستخوش تغییرات زیادی شده...

ولی خب یهو هوس کرده بشینه و اینجا حرف بزنه... راستش نمیدونم چقدر دلم بخاد باز حرفامو اینجا بزنم یا نه ولی میدونم کلی حرف دارم...

قدیما بلاگ باز بودیم و با بلاگ همدیگه مشغول بودیم. الان توییتر جاشو گرفته. یه مزایایی داره و یه معایبی. از حسناتش این قابلیت ریتوییته که باعث میشه تو خیلی راحت چیزای دیگه رو مشخص کنی تا فالوعرات ببینن... از عیب هاش اینه که بیشتر واسه حرفاییه که یهوییه و کوتاه. نمیشینی سرش وقت بزاری و یه متنی بنویسی که به دلت بشینه... گاهی یه غر میزنی که خالی شی، گاهی یه لاس میزنی، گاهی نقد میکنی و ...

بلاگ یه آرامشی داره چون فضای شخصی توعه. توییتر انگار تو پارک نشسته باشی و حرف بزنی ولی انگار تو خونت نشسته باشی و حرف بزنی.

البته شاید این که اکانت اصلی توییترم هم ساسپند شده این مدت، اومدنم سمت بلاگم رو توجیح کنه ولی راستش واقعن دلم میخاد حرفایی بزنم که انگار تو توییتر نشه. نه که نشه... نمیدونم.

میخوام براتون از قصه ی یه بنیامین عاشق پیشه بگم که عشق چجوری زمین زدش. میخوام از روزای سخت تنهاییش بگم و روزمرگی هاش. از خار هایی که داره. راستش دو سه نفر گفتن زندگیم برای زندگی نامه شدن چیز جالبیه... خدارو چه دیدی شاید همین پستا یه روز بشه زندگی نامه من. 


فعلن با همین حرفا تنهاتون میزارم. همون جور که مشخصه پرش فکری دارم و نمیتونم آروم باشم در لحظه و به این فکر کنم که راجب کدوم موضوع و چی بنویسم.


+ هیچ وقت املای توجیح / توجیه رو یاد نمیگیرم...

++ راستش مطمعن نیستم این وبلاگ دیگه خواننده ای داشته باشه :) ولی خب ببینیم چی میشه...


۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
بنیامین دلشاد

2018

۲۰۱۸ روز از عمر این بلاگ گذشت ... :) گذشت ... گذشت ...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
بنیامین دلشاد

سیاره‌ی من

دیگه هیچ چیز اونقدر خوب نیست...

البته هیچ چیز اونقدرم بد نیست...

احساس میکنم دیگه به هیچ جایی تعلق ندارم حتا اینجا که خودم ساختمش...

احساس میکنم تو دنیای تنهای خودمم و هرچقدر فریاد بزنم صدا به جایی نمیرسه...

آدما هر کدوم تو سیاره خودشونن انگار...

فقط میدونیم هستن...

ولی فقط همین.


+ دارم افسرده تر میشم؟ :)

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
بنیامین دلشاد

بی زبانی

نای اعتراض نیست ...
زبانش هم نیست ...
ناتوانی ی ذره ذره وجودم در برابر به زبان در آوردن آن چه در دلم هست را می فهمم
بعضی وقت ها حس میکنم "من" قهر کرده، به گوشه ای رفته و کز کرده، کاری نمی توانم برایش انجام دهم و سعی در کم اهمیت جلوه دادنش هستم ...
این نیز می گذرد ...
می دانی، هیچ چیز ماندگار نیست ... حتی لبخندی که بر لبان دوست می نگاری

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
بنیامین دلشاد

مرگ تدریجی یک رویا

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی / دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو / ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت / صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل / شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست / ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست / ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست / عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم / کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق / کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

+ حافظ

++‌ بنی قبل تر رو بیشتر دوست داشتم :)

+++ میخواستم این بلاگ رو حذف کنم کامل ... و شاید در آینده نزدیک هم بکنم ...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
بنیامین دلشاد